امروز دعوایه شدیدی کردم باهاش(همسرم.اه اه)وسایلمو جمع کردم برم نزاشت.اصلا دلم نمیخواست پیشش باشم شب عید رو.دو ساعت با لباس جلو در پذیرایی نشستم.اونم کلید به دست تکیه داده بود به در و هی میخندید.منم گریه میکردم.کم داره خدا وکیلی.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
فقط خواهرا میدونن چقدر آدم خوشبختی خواهر و برادرش واسش مهمه یعنی حاضره جونشم بده اونا رو خوشبخت ببینه خواهش میکنم واسه اول سلامتی دوم خوشبختی خواهر و برادر منم صلوات بفرستید منم از ته دلم واسه شما دعا میکنم 😘😘😘😘
حالا سر چی دعوا کردید؟ببخشید خندم گرفت میگی میخندیده تو گریه میکردی.
خخخخ.هر چی امروز حرف میزدم با یه لحنی سرش رو میاورد تو صورتم میگفت تو منظووووورت این بود؟دیگه دیدم ده بار اینو از صبح تکرار کرد.منم شستمش پهنش کردم تو افتاب