2777
2789
عنوان

داستان حاملگی

3250 بازدید | 11 پست

سه ماه از زادواجمون نگذشته بود که ماه حامله شدم البته ناخواسته نبود

قبلش تصمیم گرفته بودیم که 4-5 سالی باردار نشم اما بعد از ازدواج با دکتر زنان مشورت کردم و تشخیص داد که باردار شم یعنی گفت شاید بعد از 4-5 سال حامله نشم و ....

و تصمیم به بارداری گرفتم .

یه روز مونده به موعدم بی بی چک گذاشتم منفی بود.... انگار آب سرد ریختن روم(کلا آدم صبوری نیستم) اومدم بیرون از دستشویی و شروع کردم گریه کردن... شوهرم ماه اول انتظار نداشت که باردار شم همیشه می گفت خدا به راحتی به من چیزی نداده ....


بعد از نیم ساعت شوهرم رفتم WC اومد صدام زد گفت این بی بی که مثبته ...

اصلا باورم نمی شد... گفتم شاید چون زمانش گذشته مثبت کاذب باشه ولی بازم خییییلی خوشحال شدیم ... تا برم آزمایش بدم...

فرداش رفتم آزمایشگاه تا عصر دل تو دلم نبود ...

بعد از ظهر با شوهرم رفتیم آزمایشگاه

هنوز مادر نشدم، اما می دانم که خیلی دلم برای کودک نداشته ام تنگ شده. دلم لک زده برای کودکی که جای خالیش تنها دغدغه زندگیم شده... این روزها تنها خدا می داند و می بیند که مادرانگی هایم را چگونه در تنهایی و خلوتم بروز می دهم. با کودک نداشته ام راه می روم و حرف می زنم و مدام زیر لب می گویم کی از پیش خدا می آیی؟؟؟ملاقاتت با خدا تمام نشد؟؟نمی دانی اینجا برای داشتنت هزار راه نرفته را می روم تا تو را به دست بیاورم...می دانی فرزندم تا پای جان برای داشتن رفته ام....تمام گفته ها و ناگفته ها را تحمل کردم تا روزی تو را در آغوش بگیرم .....بیا که دیگر تاب نگاه سنگین جماعت را ندارم ... امسال هم گذشت و نیامدی و مادر نشدم اما هیچ کس نمی داند که حس مادرانگی ام از تمنای وجودم لبریز شده ... هیچ کس نمی داند درونم داغ نداشتنت مثل کوه آتشفشان در حال انفجار است.... فرزندم اینجا برای داشتنت دست بهر کاری زده ام ... هزار درد را متحمل شده ام .... انصاف نیست کسی را که برایت این همه بی تابی می کند را بیشتر از این چشم انتظار بگذاری .... من خودم را همین حالا هم مادر می دانم بخاطر حسی که برای داشتنت از وجودم لبریز شده بخاطر تمام سختی هایی که برای داشتنت از یک مادر واقعی بیشتر کشیدم.... بی منت....  اما هیچ کس مرا مادر خطاب نمی کند .... می دانی تا تورا نداشته باشم هیچ کس مرا مادر به حساب نمی آورد .... عزیزترین آرزویم ؛ بیا و رویای های مرا سروسامان بده... (خدا جون هیچوقت چیزی رو زوری ازت نمی خوام.... اگه مصلحتم نیست فقط به دلم آرامش بده ....  من یک مامان صبور می شم  ) و من بالاخره مامان شدم خدارو شکر 😍🥰😘🥳

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

جواب رو گرفتیم .... منم اون موقع زیاد از آز سردرنمیاوردم.... از مسئول آزمایشگاه پرسیدم گفت مثبت ... خیلی خیلی خوشحال شدیم...

اما خوشحالی زیاد دووم نیاورد و من گوش دردم شروع شد.. به مامانم گفتم گفت چیزی نیست تا دردام شدید شد ناگفته نمونه که پیش دکتر رفتم ولی آنتی بیوتیک ضعیف داد که اثری نکرد و دردها بیشتر و بیشتر شد تا جایی که شب آخر تا صبح بیدار بودم صبح رفتم بیمارستان گفت باید بستری شی شوکه شودم.... بخاطر یه گوش درد ... قبل از بستری هم اومد سرنگ زد تو گوشم ... می ترسیدم گفت اگه نزنم گوشت می ترکه ... حالا تصور کنید گوشم چه ورمی کرده بود .. وقتی سررنگ رو زد دردم کمتر شد ... گفتم بستری نمی شم می ترسیدم  برگشتم خونه ولی .... آخر مجبور شدم برگردم بیمارستان و بستری شدم دردم به حدی شده بود که تمام سرم تیر می کشید تا قفسه سینم درد می کرد...

کارهای درمانم شروع شد و من همچنان درد غیر قابل تحمل داشتم از گوشم سونو انجام دادن می خواستن با سرنگ عفونت رو از گوشم خارج کنن اما نشد و آخر مجبور شدن بخاطر حاملگی بی حس کنن و گوشم رو شکاف بدن و عفونت رو خارج کنن ( گوش دردم بیرون از گوش بود و به داخل ربطی نداشت) بعد از کلی دردسر بعد از 1 هفته از بیمارستان مرخص شد....

 بعد از مرخص شدن از بیمارستان حالت تهوعم شروع شد تا 4 ماهگی که حالم بهتر شد... تا نوبت به غربالگری رسید ...

هنوز مادر نشدم، اما می دانم که خیلی دلم برای کودک نداشته ام تنگ شده. دلم لک زده برای کودکی که جای خالیش تنها دغدغه زندگیم شده... این روزها تنها خدا می داند و می بیند که مادرانگی هایم را چگونه در تنهایی و خلوتم بروز می دهم. با کودک نداشته ام راه می روم و حرف می زنم و مدام زیر لب می گویم کی از پیش خدا می آیی؟؟؟ملاقاتت با خدا تمام نشد؟؟نمی دانی اینجا برای داشتنت هزار راه نرفته را می روم تا تو را به دست بیاورم...می دانی فرزندم تا پای جان برای داشتن رفته ام....تمام گفته ها و ناگفته ها را تحمل کردم تا روزی تو را در آغوش بگیرم .....بیا که دیگر تاب نگاه سنگین جماعت را ندارم ... امسال هم گذشت و نیامدی و مادر نشدم اما هیچ کس نمی داند که حس مادرانگی ام از تمنای وجودم لبریز شده ... هیچ کس نمی داند درونم داغ نداشتنت مثل کوه آتشفشان در حال انفجار است.... فرزندم اینجا برای داشتنت دست بهر کاری زده ام ... هزار درد را متحمل شده ام .... انصاف نیست کسی را که برایت این همه بی تابی می کند را بیشتر از این چشم انتظار بگذاری .... من خودم را همین حالا هم مادر می دانم بخاطر حسی که برای داشتنت از وجودم لبریز شده بخاطر تمام سختی هایی که برای داشتنت از یک مادر واقعی بیشتر کشیدم.... بی منت....  اما هیچ کس مرا مادر خطاب نمی کند .... می دانی تا تورا نداشته باشم هیچ کس مرا مادر به حساب نمی آورد .... عزیزترین آرزویم ؛ بیا و رویای های مرا سروسامان بده... (خدا جون هیچوقت چیزی رو زوری ازت نمی خوام.... اگه مصلحتم نیست فقط به دلم آرامش بده ....  من یک مامان صبور می شم  ) و من بالاخره مامان شدم خدارو شکر 😍🥰😘🥳

غربالگری اول رو رفتم که خداروشکر همه چی اوکی بود و دکتر گفت از نظر من احتیاح به دومی نیست ولی با اصرار شوهرم دومی رو رفتم که گفت مشکوک به  سندروم دانه .... واااااااااای دنیا روی سرم خراب شد... ولی گفتن دوباره تکرار بشه و بعدش گفتن مشکلی نیست و ختم بخیر شد....

 روزها می گذشت و ما هر روز بیشتر از روز قبل منتظر اومدن دخترم بودیم ....

کم کم سیسمونی شو آماده کرده بودیم... لباس ... تخت ...کمد  ... اسباب بازی

همه چی آماده بود واسه به دنیا اومدنش

دیگه صبرمون تموم شده بود واسه بغل کردنش ... دیدنش....

هنوز مادر نشدم، اما می دانم که خیلی دلم برای کودک نداشته ام تنگ شده. دلم لک زده برای کودکی که جای خالیش تنها دغدغه زندگیم شده... این روزها تنها خدا می داند و می بیند که مادرانگی هایم را چگونه در تنهایی و خلوتم بروز می دهم. با کودک نداشته ام راه می روم و حرف می زنم و مدام زیر لب می گویم کی از پیش خدا می آیی؟؟؟ملاقاتت با خدا تمام نشد؟؟نمی دانی اینجا برای داشتنت هزار راه نرفته را می روم تا تو را به دست بیاورم...می دانی فرزندم تا پای جان برای داشتن رفته ام....تمام گفته ها و ناگفته ها را تحمل کردم تا روزی تو را در آغوش بگیرم .....بیا که دیگر تاب نگاه سنگین جماعت را ندارم ... امسال هم گذشت و نیامدی و مادر نشدم اما هیچ کس نمی داند که حس مادرانگی ام از تمنای وجودم لبریز شده ... هیچ کس نمی داند درونم داغ نداشتنت مثل کوه آتشفشان در حال انفجار است.... فرزندم اینجا برای داشتنت دست بهر کاری زده ام ... هزار درد را متحمل شده ام .... انصاف نیست کسی را که برایت این همه بی تابی می کند را بیشتر از این چشم انتظار بگذاری .... من خودم را همین حالا هم مادر می دانم بخاطر حسی که برای داشتنت از وجودم لبریز شده بخاطر تمام سختی هایی که برای داشتنت از یک مادر واقعی بیشتر کشیدم.... بی منت....  اما هیچ کس مرا مادر خطاب نمی کند .... می دانی تا تورا نداشته باشم هیچ کس مرا مادر به حساب نمی آورد .... عزیزترین آرزویم ؛ بیا و رویای های مرا سروسامان بده... (خدا جون هیچوقت چیزی رو زوری ازت نمی خوام.... اگه مصلحتم نیست فقط به دلم آرامش بده ....  من یک مامان صبور می شم  ) و من بالاخره مامان شدم خدارو شکر 😍🥰😘🥳

فقط 40 روز مونده برای اولین دیدارمون ... دل تو دلمون نبود  که یک شب دیدم تکون نمی خوره بچه

آب قند خوردم که تاثیری نداشت و تکون نخورد

نگران شدم .... ولی شوهرم دلگرمی می داد می گفت شاید خوابه و....

هنوز مادر نشدم، اما می دانم که خیلی دلم برای کودک نداشته ام تنگ شده. دلم لک زده برای کودکی که جای خالیش تنها دغدغه زندگیم شده... این روزها تنها خدا می داند و می بیند که مادرانگی هایم را چگونه در تنهایی و خلوتم بروز می دهم. با کودک نداشته ام راه می روم و حرف می زنم و مدام زیر لب می گویم کی از پیش خدا می آیی؟؟؟ملاقاتت با خدا تمام نشد؟؟نمی دانی اینجا برای داشتنت هزار راه نرفته را می روم تا تو را به دست بیاورم...می دانی فرزندم تا پای جان برای داشتن رفته ام....تمام گفته ها و ناگفته ها را تحمل کردم تا روزی تو را در آغوش بگیرم .....بیا که دیگر تاب نگاه سنگین جماعت را ندارم ... امسال هم گذشت و نیامدی و مادر نشدم اما هیچ کس نمی داند که حس مادرانگی ام از تمنای وجودم لبریز شده ... هیچ کس نمی داند درونم داغ نداشتنت مثل کوه آتشفشان در حال انفجار است.... فرزندم اینجا برای داشتنت دست بهر کاری زده ام ... هزار درد را متحمل شده ام .... انصاف نیست کسی را که برایت این همه بی تابی می کند را بیشتر از این چشم انتظار بگذاری .... من خودم را همین حالا هم مادر می دانم بخاطر حسی که برای داشتنت از وجودم لبریز شده بخاطر تمام سختی هایی که برای داشتنت از یک مادر واقعی بیشتر کشیدم.... بی منت....  اما هیچ کس مرا مادر خطاب نمی کند .... می دانی تا تورا نداشته باشم هیچ کس مرا مادر به حساب نمی آورد .... عزیزترین آرزویم ؛ بیا و رویای های مرا سروسامان بده... (خدا جون هیچوقت چیزی رو زوری ازت نمی خوام.... اگه مصلحتم نیست فقط به دلم آرامش بده ....  من یک مامان صبور می شم  ) و من بالاخره مامان شدم خدارو شکر 😍🥰😘🥳

گفت صبح برو دکتر.... رفتم صدای قلبش رو بشنونم اما... باورم نمیشد قلبش نمی زد... دکتر واسم سونو نوشت و رفتم سونو

زنگ زدم به شوهرم که دکتر سونو نوشته ... گفتم دکتر گفته شاید بخاطر رابطه ای که داشتیم بچه چرخیده و به اصلاح خود دکتر (قهر کرده) البته بعدش دکتر گفت این حرفا رو بخاطر دلگرم کردن من زده ... چون تنها بودم یه وقت از حال نرم

فقط خدا می دونه که چی به من گذشت تا سونو رو انجام دادن

سونو گفت بچه مرده .....

باورم نمی شه ... دخترم تنهام گذاشته بود ... دکتر سونوگرافی شوهرمو صدا زد و شوهرم منو از اتاق اورد بیرون... فقط اشک می ریختم .... حتی حرف زدن واسم سخت شده بود....

رفتیم پیش دکتر واسه نوشتن نامه برای ختم حاملگی .... فقط یه مادر حرف های منو درک می کنه که چه روزهایی رو گذروندم...

 

توی یه تاپیک دیگه قضیه زایمان رو می گم ....

 و اینکه بعد از ختم حاملگیم چی شد....

هنوز مادر نشدم، اما می دانم که خیلی دلم برای کودک نداشته ام تنگ شده. دلم لک زده برای کودکی که جای خالیش تنها دغدغه زندگیم شده... این روزها تنها خدا می داند و می بیند که مادرانگی هایم را چگونه در تنهایی و خلوتم بروز می دهم. با کودک نداشته ام راه می روم و حرف می زنم و مدام زیر لب می گویم کی از پیش خدا می آیی؟؟؟ملاقاتت با خدا تمام نشد؟؟نمی دانی اینجا برای داشتنت هزار راه نرفته را می روم تا تو را به دست بیاورم...می دانی فرزندم تا پای جان برای داشتن رفته ام....تمام گفته ها و ناگفته ها را تحمل کردم تا روزی تو را در آغوش بگیرم .....بیا که دیگر تاب نگاه سنگین جماعت را ندارم ... امسال هم گذشت و نیامدی و مادر نشدم اما هیچ کس نمی داند که حس مادرانگی ام از تمنای وجودم لبریز شده ... هیچ کس نمی داند درونم داغ نداشتنت مثل کوه آتشفشان در حال انفجار است.... فرزندم اینجا برای داشتنت دست بهر کاری زده ام ... هزار درد را متحمل شده ام .... انصاف نیست کسی را که برایت این همه بی تابی می کند را بیشتر از این چشم انتظار بگذاری .... من خودم را همین حالا هم مادر می دانم بخاطر حسی که برای داشتنت از وجودم لبریز شده بخاطر تمام سختی هایی که برای داشتنت از یک مادر واقعی بیشتر کشیدم.... بی منت....  اما هیچ کس مرا مادر خطاب نمی کند .... می دانی تا تورا نداشته باشم هیچ کس مرا مادر به حساب نمی آورد .... عزیزترین آرزویم ؛ بیا و رویای های مرا سروسامان بده... (خدا جون هیچوقت چیزی رو زوری ازت نمی خوام.... اگه مصلحتم نیست فقط به دلم آرامش بده ....  من یک مامان صبور می شم  ) و من بالاخره مامان شدم خدارو شکر 😍🥰😘🥳
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

صدای حقیقت

analis | 8 ثانیه پیش

روزه

تیدا_خانم | 18 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز