برادرشوهرم تازه مغازه اجاره کرده خداروشکر کار و بارشم خوبه...از وقتی مغازه گرفت هی به شوهرم گفتم بگو قربونی کنه...خودشونم نخورن بدن به فقیر...خدایی نکرده چشمش میکنن...اونم زنگ میزد میگفت اما خانوادش جدی نمیگرفتن...بعد تو راه تصادف کرده...به حدی که فکر نمیکرده زنده بمونه...بعدش به شوهرم گفتم سلامتیش به خاطر دعاهای باباته سریعتر قربانی کنن خدایی نکرده ممکنه اتفاق بدتری بیفته...الآن دیگه نمیدونم کردن یا نه...