1177
44
عنوان

خاطرات یک جنین

195 بازدید | 32 پست

  5 اکتبر  

امروز زندگی من آغاز شد.

پدر و مادرم هنوز خبر ندارند.

ولی من به وجود آمده ام و قرار است که دختر باشم

با موهای بور و چشم های آبی.

تقریبا همه چیز درباره من مقدر شده است حتی اینکه قرار است عاشق گل ها باشم......

خدایا من مامان بشم....  

مامان باباها بزارید بچه هاتون دو زبانه بزرگ شن


ما بهتون کمک می کنیم کلیک کنید

1156

19 اکتبر 

بعضی ها میگویند من هنوز انسان واقعی نیستم و فقط مادرم وجود دارد ولی من هم آدمم درست همانطور که یک خرده نان هم نان است.

مادرم هست .... من هم هستم

خدایا من مامان بشم....  

22 اکتبر


همین الان دهانم دارد باز میشود فکرش را بکنید ظرف حدود یک سال میتوانم بخندم  و بعئش هم حرف بزنم

میدانم اولین کلمه ای یاد بگیرم چیست : ماما

خدایا من مامان بشم....  
1194

25 اکتبر


امروز قلبم خود به خود شروع کرد به تپیدن از حالا تا اخر عمرم ارام و بی وقفه میزند و بعد از چندین و چند سال یک روز می ایستد و آن موقع من میمیرم .....

خدایا من مامان بشم....  

من این قبلا خوندم کاش همه شو تو ی پست می ذاشتی تا ازش کپی بگیرم خیلی قشنگه کل موهام سیخ شد

کسایی که می خوان لاغر شن با کالری شماری و سبک زندگی سالم دستا بالا 😄😄😄 هم تاپیک داریم هم گروه تل
1167

2 نوامبر


هر روز دارم کمی بزرگتر میشوم دست و پاهای دارند شکل میگیرند ولی هنوز باید خیلی صبر کنم تا قدم به دست های مادرم برسد تا این دست های کوچک بتوانند گل بپینند و پدرم را در بغل بگیرند

خدایا من مامان بشم....  
835
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1096
1159
1192
1153
1144
1203
83
24
224
29
1198