بچها دیشب داشتم از کار بر میکشتم خونه یه مادر و دختر هم بودن دختره حدود ۲۵ ۲۴ سال و سبزه رو و زیباهم بود واقعا
اما دختره بنده خدا شیرین عقل بود هی به همه میگفت چقدر خوشگلیییی اسمت چیه کجا داری میری بیا شب بریم خونه ما زود باهمه دوستمیشد همین حین که دختره با همه حرف میزد مامانش انگاری که خجالت بکشه هی دست دخترشو میگرفت میگفت بسته اروم باش
بعد یهو مامانه با چه دل خونی زد زیر گریه
و شروع کرد درد دل کردن که دخترم سالم بود چندماه پیش که باردار بودشوهرش سرشو مبگیره میکوبه جایی و دخترم این حالی میشه و بعدم ولش میکنه گفت دخترم الان دو قلو پسر داره دوتا بسته پوشکم خریده بودن خیلیییییی بچها ناراحت شدم بنده خداها معلوم بود وضع انچنانی هم نداشتن😢😢