پناه می بَرم
از زمهریر اوهام
به گرمای پشت پلکهایت
اشربه ی گسِ یاقوتِ چشمهایت
می بَرَد مرا
به لحظه ی بلوغِ عطرِ نارنج
زیر پوست خیال،
تماشای رقصِ دل انگیز شعر
در آغوش تبدار احساس؛
به همنشینیِ عاشقانه های عریان فروغ
و جادوی سپیدهای بامداد
پابرهنه می روم
تا دنج ترین کنجِ شبستانِ مردمک هایت
آنجا که قدیسان دست به دعا
و سکوت،
غسل تعمیدی بر لحظه هاست
رو گرفته از واژه ها
ردایی از ناگفته ها برتن،
راهبه ای خواهم شد زیر طاق نگاهت
.
.
حالا که
خدا هم به شکل تو درآمده است ...