*
*
*
راستش را بخواهی بعد از جدا شدنمان،
اتفاق عجیب و یا خاصی نمی افتد.
اصلا قرار نیست خودم را بکشم،
خود زنی کنم و یا اعتصاب ناهار و شام راه بیندازم
و های های گریه کنم بر عشق از دست رفته ام...
فقط میپذیرم...میپذیرم و زندگی ام را ادامه میدهم.
بعد ها هم ممکن است فنجان های چای را ببرم برای مهمان هایی که بخاطر همان امر کذایی اینگونه خنده بر لبان پدر مادرم نشانده اند،بعد از آن هم مینشینم کنار یک مردی و بله ای تحویل جمع میدهم و با دو جمله اجازه میدهم که بشود مثلا مرد زندگی ام که....
خب ...قرار نیست همه زن و شوهر ها عاشق هم باشن....
قرار نیست حرفایشان را از نگاهِ همدیگر بخوانند ...اصلا قرار نیست همدیگرا دوست بدارند و مدام به هم دوستت دارم تحویل بدهند
و چقدر بد و مزخرف است گفتن این دوست داشتنِ از سر اجبار و عادت ....
اجبار اختیاری،
که خود را مجبور میکنم که زندگی کنم زندگی خود را ...
و عادت میکنم به این زندگانی ....
چه فرقی دارد کنار کدام یک...
کسی که قلبا بخواهم یا کسی که ...
راستی اصلا مگر میشود با کسی زیست که دوستش نداشت؟
یا مگر میشود همزمان با دو نفر زندگی کرد؟تو در قلب منی و او......
اینها را بیخیال مگر همه باید کنار کسی که عاشقش هستند زندگی کنند؟؟!
من زندگی میکنم و میشوم زن یک مردی که دوست ندارم و دلم ...من دیگر دلی ندارم...من گور دل خودرا کندم و انرا دفن کرده ام....من زندگی را فقط زندگی میکنم تا وقتی که تمام شود ...
زنانگی بخرج میدم، میخندم، قهقه میزنم،تعریف میکنم از همسرم ،تکیه گاهم
و چقدر من شادهستم ...
و بعدها هم روزی مادر میشوم و قصه ی خود را به دخترم خواهم گفت ...
خواهم گفت که :
قرار نیست همه کنار هم با وجود عشق و علاقه زندگی کنند وخوشبخت و عاشق باشند....
بدون آن هم میشود.... #دلنوشته#نوشته_های_دلم