بچه ها مادرشوهرم جلوی من داشت میگفت که اره قبل از اینکه بریم خواستگاری این عروسمون میخواستیم فلانی رو(یکی از دختر فامیلاشون)بگیریم واس پسرم،که البته شوهرمن قبول نمیکنه،میگه دختر خوبی نیست...خیلی بهم بر خورد،احساس میکنم اگر شعور داشت این حرفو جلو من نمیزد
یه موقعی میگفتم این روزایه سخت میگذرون و راحت میشم، روزایه سخت گذشتن ولی درد و خاطرشون لحظه به لحظه با منه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.