اروم گلوله رو درمیاره...و زخم و پانسمان میکنه..سالار خان با خنده نگاهش کرد و گفت ساقی نمیشدی...دکتر خوبی از اب درمیومدی...حالا از کجا یاد گرفتی؟
گفت دامادمون دکتر بود...تابستنا میرفتم ور دستش...د یه روزایی ارزوم بود که پرستار بشم....هرچند این گردونه به مراد من نچرخیده و این زمونه طالع من رو نحس کرده....
سالار خان با دقت بهش نگاه کرد..قیافه معصومی داشت ولی پر دل و جرئت بود....