دیشب واسش از ارزوهام که به حسرت تبدیل شده گفتم از حرفای نگفته هفت سال زندگی گفتم دادزدم منم ببین منم هستم جز لوازم خونه نیستم بدون خداحافظی نرو بدون سلام نیا خسته ام از دیده نشدن کم ارزش شدن خسته ام از خنده های الکی تظاهر به خوشبختی بهش گفتم دلم میخواست شوهرم واسم کادو روز زن یا حداقل تبریک خشک خالی بگه نشد روز تولدم یادت رفت عیدی یادت رفت سالگرد ازدواج یادت رفت خودمو با یادت رفت گول زدم اما دیگه خسته ام میخوام زندگی کنم هفت سال از بهترین روزام کنارت با حسرت و اه و ناله و غم گذشت اما از این پس یا با تو یا به غیر....تو میخوام زندگی کنم ازش لذت ببرم میخوام دیده بشم وقتی مرد خونه میاد وقتی بخاطر مرد خونه به خودم رسیدم ازم تعریف کنه از بابت همه چی که نه بعضی چیزا تعریف کنه خیلی سخته کارا شاید توقع من زیاده نه....... ازش پرسیدم تو واقعا منو دوست داری جای تو زندگیت دارم چرا تا حالا بهم نکفتی چرا نمیگی تا زنانه ناز کنم برات چرا دیده نمیشم هاااا...... بهم گف تو یک سال خیلی عوض شدی میگم اره دیگه خسته ام از تظاهر از حرفای نگفته چرا با هات احساس راحتی نمیکنم چرا درد ودل نمیکنم چرا کاری کردی به همه مردا بدبینم ازشون بدم اومده میشه درکم کنی میشه واقعا. بهم میگه بیرون خونه خوش ترم بیشتر میخندم بیرون خونه بیششتر خوش میگذره .... در جواب حرفام فقط سکوت میکنه همین ...... بهش گفتم بعضی حرفای دیگه هم هست که با خودم خاک میشن برای همیشه ....
تا صبح نخوابید نمیدونم چرا
صبح رفتنی گف اعصابمو خورد کردی همین...............