نمیدونم ازکجا شروع کنم من هفت ساله ازدواج کردم اراول شوهرم باها سرد بود نه محبتی نه احساسی نه رابطه زیادی ونه کادویی چیزی من باهاش کناراومدم چندبارازش توگوشیش خیانت دیدم یه بارش بازنعموش بود که وقتی باخانوادش درمیون گذاشتم دعوای بدی باهام کردن اونم قسم خورد تکرارنشه سیگارم میکشیددیگه چیزی ندیدم تواین سه سال.من یه بچه به دنیا آوردم و همه چیزعادی بود البته اون سردی سرجاش بود خونه پدرم ازما ی ساعته دوره همش اصرار میکرد برین سربزنین ولی من باخودش میرفتم میومدم چندروزپیش مجبورشدم برم همش زنگ میزدزیادبمونین امشب برگشتیم توگوشیش رونگاه کردم بازنعموش قرارگذاشته بودو گفته بود خودم تریاک سوخته نشونم دادی وبیا باهم سیگاربکشیم اون خواب بود منم رفتم بالاسرش باجیغ بیدارش کردم کلی صورت خودمو زخم کردم اونم هی میگفت غلط کردم میخواستم برم نزاشت
زندگی قانون لیاقتها وباورهاست پس باورکن که تولایق بهترینهایی