2777
2789
عنوان

...یه قصه دارم...

| مشاهده متن کامل بحث + 37901 بازدید | 449 پست

دیگه عملا دختره مرده متحرک شده بود..بین تمام بدبختیاش میفهمه که حاملست و بچه داره....این تنها خوشیش بوده که باعث می شد دوسش داشته باشن و قبولش کنن...خان هم که کلا تا به امروز بی تفاوت بوده یکم بیشتر هواش رو داشته...مثلا قبلا یه بار وقتی می خواست برای خودش غدا بریزه مادر شوهرش با صدای بلند سرش داد که خجالت نمی کشی؟ بزرگتر کوچیکتر حالیت نیست که قبل عروس بزرگم غذا میکشی و فلان...بعد اون دختره اخر از همه غدا می کشید...جوری که شاید بهش برنج  کم می رسید و یا گوشت خورشت  اصلا بهش نمی رسید...حتی چند بار مادر شوهر ش به اشپز خونه تاکید میکرد که اینقدر برنج نشور حیف و میل میشه و فلان..

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

حالا با حامله شدنش حداقل خان به خورد و خوراکش دقت می کرد...ولی رختو لباسش همچنان دست دوم بود...تو ماه سوم حاملگیش بود که یه خبر میاد که پسر دوم خان داره میاد...این بچه ناتنی بوده...یه جورایی از زن غیر رسمی خان بوده ..و یه جورایی خان سالارو اینا به حساب نمی اومده...و تنها وجه اشتراکش با دختره این بود که هیچکس دل خوشی از اون نداشت به جز خان که خیلی دوسش داشت

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
دیگه عملا دختره مرده متحرک شده بود..بین تمام بدبختیاش میفهمه که حاملست و بچه داره....این تنها خوشیش ...

اینجادقیقابرعکس زندگیامونه قبل ازبچه داری زندگیمون خوبه تابچه داربشیم خیانت شوهرامون وبدخلقی واعتیادشون شروع میشه😂دلشون واسه هرچه گناه تنگ میشه

بعد پسره اسمش عماد بود....عروس اول که خیلی خوش مشرب بود سعی میکرد تو دل همه جا باز کنه و واقعا هم اینطور بود ولی کلا عمرا نمی تونست کاری کنه تا این بشر ازش خوشش بیاد.. یه بارم سر سفره بود که سیما گفت عماد از اونر چه خبر ..از دوست دخترای رنگیتو اینا..عماد حجره فرش داشت تو تهران و اهل درس نبود ..عماد هم گفت ..عماد ؟ با لحن خیلی محکمم گفت دوبار بگو" اقا" عماد بزار تو دهنت بیفته..(بچه ها اصلا قضیه این داستان سر همین تیکه شروع شد...یه شخصی پدر بزرگ منو با اسم کوچیک صدا زد و یکم بی ادبانه و مادر بزرگ منم گفت دوبار بگو اقا علی بزار تو دهنت بیفته...منم گفتم اووو عزیز اینو از کجا شنیدی و قصه سنا رو تعریف کرد..بچه ها مادر بزرگ من دوست صمیمی سنای قصست

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
بعد پسره اسمش عماد بود....عروس اول که خیلی خوش مشرب بود سعی میکرد تو دل همه جا باز کنه و واقعا هم ای ...

یه لحظه فکر کردم بابابزرگت آقا عماده. 😉🙊

ای جان دلم پس مامان‌بزرگت دوست سنابانوی قصه است...😍

💙صدا کن مرا... 

هیچی دیگه سر همین سنا حاملگی خیلی بدی داشت با ویار شدید..یه بار سر سفره حالش بد میشه ..می خواست بلند بشه بره دستشویی که پاش پیچ میخوره و میفته...و دیگه گلاب به روتون روی زمین کنار چهار پایه میز بالا میاره....حال بدش همانا و دادو هوار شوهرش همانا..سیما هم همش اتیشش رو تند تر میکرد ...قبلا خان سر سفره بود دیگه شوهرش جرعت عربده کشیدن نداشت ولی چون خان رفته بود سفر کلا یه یه هفته ای رو می تازوند

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

بوتاکس بینی

nafassspl | 2 دقیقه پیش
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز