من چقد بدبختم عاخه این همه منتظر موندم تا مامانم بهم بگه بیا بریم سیسمونی بخریم حالا امروز گفت بریم بخریم بعد مادر شوهرمم میگفت موقع سیسمونی خریون ب منم بگو بیام من ب شوهرم زنگ زدم که میرم با مامانم سیسمونی بخرم گفت ب مامانم گفتی گفتم نه تو بگو گفت خودت میخوایی بگی بگو نمیخوایی هم نگو ولی من زنگ زدم بهش گفتم که مامانم میگ بریم وساسلارو بخریم میایی بیا بعد گفت مامانت گفته که بهم بگی بیام گفتم نه بعدش گفت نه مامانت میگفت میومدم بیام بگه فضولی میکنه و اینا ب من چه خودش بهم زنگ بزنه بگه بعد