من یکی از دوستام تعریف میکرد میگفت خواهرش با دامادشون مشکل داشتن در حدی که خواهره داماده رو میدیده میگفته برو گمشو بعد بردنش پیش یه جن گیر میگفت خوب شده بعد دوستمم باهاشون بوده میگفت از درس بدم میومده بعد بابام گفته تو هم بیا بشین ببینه تو رو بعد میگفت یه وردی خوند یه چیزی از بدنم انگار جدا شد اخرشم رتبش ۷۰ انسانی شد چند سال پیش