یادمه از لحظه ای ک پسرعموم اومد خواستگاریم داداشم داغون شد خیلی ناراحت بود و مرتب به من میگفت اگه یه درصد راضی نیستی بمن بگو همه چیش پای من
ولی من سکوت کردم و عقد کردیم شوهرم میومد پیش من
به گوش داداشم رسیده بود همش پیام میداد میگفت عقد کردی ک محرم بشی و بشناسیش
فقط برای شناخت
مواظب باش پاشو از گلیمش دراز تر نکنه
با بابام یه مدت چپ افتاد ک چرا خواهرمو شوهر دادی
شوهرم واقعا خوبه از همه نظر خداروشکر ولی یکم وضع مالیش خوب نیست همین
یکسره داداشم میگفت مریم حقش این شوهر نبود باید درسشو میخوند دستش تو جیب خودش بود
دیگه علنا نفرتش به شوهرم رو ابراز کرد بمن کفت به شوهرت بگو خونه من نیاد
تو هر مهمونی ک شوهرم بود نمیومد باهاش سلام علیک نمیکرد اگه میدیدش
شوهرم اول بی تفاوت بود ولی بعد خیلی بهم میریخت و حتی یبار جلو من گریه کرد گفت این ایا پسرعموی منه هم خون منه به چه حقی این حرفارو پشت سرمن میزنه
الان یکساله ما ازدواج کردیم
گفتم ک شوهرم وضع مالی خوبی نداره
درآمد داره ولی میره برای قسطا
شوهرم الان پاشو گذاشته رو همین نقطه ضعف
داداش من خیلی وضعش خوبه تو کار قطعات موبایل
و از چین میره جنس میاره میخواد چند تا نمایندگی بزنه تو شهرهای مختلف
اون شب رفته بودیم خونه بابام بمن گفت برات یه سرور میخرم با اینترنت و همه چیش وصل میکنم به مغازه اصلیم تو به صورت مجازی کل مغازه رو کنترل میکنی
اونجا یه شاگرد دارم فقط ک نقش مترسک داره حتی مشتری ک جنس خرید مبلغ تو کارت خوان رو تو از سیستم وارد میکنی شاگردم فقط کارت میکشه
خلاصه مغازم ده ساعت روز کامل دست تو باشه
تا من خیالم ازین راحت بشه بتونم کارمو گسترش بدم حقوقت هم از ماهی یه تومن شروع میشه بعد چند ماه باهات درصدی کار میکنم
وای ک انگار دنیا رو بهم دادن
من ک لیسانس زبان دارم بیکارم این پیشنهاد خیلی میدونست حالمو خوب کنه
ولی به محض ک به شوهرم گفتم گفت یا من یا این کار😔خیلی حالم بد شده اصلا ازش متنفر شدم
مجبور شدم به داداشم بگم نمیتونم قبول کنم ولی حالم اصلا خوب نمیشه