2777
2789
عنوان

بازم مامانم...

847 بازدید | 27 پست

تاپیکهای قبل گفتم داریم خونه میسازیم تا یکماه دیگه امادست. ..  آماده شده فقط یسری ریز کاری مونده مث وصل کردن هالوژن و...  که اونارو گفتیم بعدا رفتیم تو خونه وصل میکنیمو...  تو این یکماه کارگرمون دستشو با دستگاه پاره کرد چند روز بیمارستان بود عمل کردو... واسه همین این کارای کوچیک موند.  دیگه الان تمیزکاری کنیمو وسیله ها که سر ساختمونه بچینیم. 

دیروز باز با مامانم دعوامون شدو دیگه به شوهرمم گفت زنتو خونه من نیار منم اومدم خونه مادر شوهرم به شوهرم گفتم تا بریم خونه خودمون برنمیگردم اینجا ( مادرشوهرم یه شهر دیگست)

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

خب

دیروز خبر مرگم رفتم پیازو سیب زمینی و گوجه وسیله های دیگه گرفتم.  تا اومدم خونه شروع کرد با اخم تو نمیبینی من گرفتم نگیری چشات نمیبینه تو فک کردی زن گنده ای که اینارو میخری گفتم حالا خریدم دیگه خودمون میخوریم تو نمیخوای استفاده نکن نمیتونم دور بریزم که... گفت نه تو اصلا انتقادپذیر نیستی.. گفتم چه ربطی داره اینقدر ادامه داد گفتم ولش کن دیگه اشتباه کردم خریدم میدم به یه بدبخت بیچاره...

این قضیه تموم شد بعدش داشتم با بچم بازی میکردم غش غش میخندید بعد از پشت افتاد با این حال دردش نیومد باز داشت میخندید اومد شروع کرد تو چه بی رحمی چرا نگرفتیش عجب آدمی هستی تو باز....  با قیافه کجا کوله و اخم اینارو میگفت گفتم چطوری میگرفتمش وقتی ازم دوره باز ادامه داد...زدم به سیم آخر گفتم مامان ولم کن دیگه یکم منو راحت بزار عجب غلطی کردیم اومدیم اینجا خسته شدم بقران چپو راست میریم یه حرفی میزنی 

ادامه نداره یعنی ؟

عزیزم واقعا ببخشید بچم بیدار شد 48 روزه نق میزد رفتم پیشش اون بزرگه هم اومد که باهاش بازی کنم اونم دو سالو دو سه ماهشه واسه همین دیر شد

به شوهرم گفتم ما میریم خونه مادرت مارو برسون. به مامانم گفتم مادرشوهرم اینا میخوان برن مسافرت بچه ها تنهان به ما گفتن ما بریم پیششون باز شروع کرد تو بخاطر یه حرف اینکارارو میکنی... گفتم نه نترس ناراحت نشدم دیگه به حرفات عادت کردم. دیگه دعوا بالا گرفت گفت برو ولی امیدوارم به روزی بیفتی که........  تو از روز ازل( یا عزل) همین بودی از همون بچگی گفتم ول کن دیگه من اصلا بد از همون اول بد بودم تو چرا فک نمیکنی اشتباه داری حرفات بده یکم به حرفات فکر کن واسه چی هی خودتو با من مقایسه میکنی هی به شوهرم میگی ببین این لباس که من شستم بهتره یا زنت میشوره،  ببین غذایی که من درست میکنم بهتر میشه یا اونی که زنت درست میکنه، 

خونه داری زنت خوب نیست خونه داری بلد نیست، اهل تمیزکاری نیست، تا بخواد به خودش بجنبه اینجوری میشه اونجوری میشه. با اینکه اصلا اینطور که این میگه نیست من خودم تنهایی دارم دوتا بچه کوچیکو نگه میدارم یک شب کمکم نکرد از اول زایمانم بعد هی راه به راه این حرفارو میزنه. گفتم واقعا زشت کارات که چی این حرفارو میزنی مگه من همسن توام خودتو هی با من مقایسه میکنی 

چند دقیقه بعدش شوهرم اومد با اینکه جلو مامانم وانمود کرده بودم چیزی نمیدونه و بخاطر اینکه میخوان برن مسافرت دارم میرم خونشون.. ولی تا شوهرم از در پاشو تو نذاشته بود شروع کرد یهو گفت دیگه هیچوقت زنتو اینجا نمیاری شوهرم گفت چی شده آروم... همه میشنون گفت نه بشنون...  دیگه منم اعصابم خورد شد گفتم معلومه دیگه نمیام گفت آواز همون اول همین بودی گفتم اره من از وقتی به دنیا اومدم از همون نوزادی واسه تو یکی بد بودم تو هیچوقت اشتباه نداری همیشه من اشتباه میکنم همیشه من مشکل دارمو... 

بعد هی میگفت نیا اینجا کسی مجبورت نکرده واسه چی اینقدر طولش میدی برو.  برو خونت دیگه هم نگاه نکن منو اصلا اینجا نیا...  دیگه قسم خوردم عمرا بهش خوبی کنم تا یمدت که اصلا نمیرم خونش اگه رابطمون بهتر هم بشه در حد چند هفته یکبار اونم در حد سر زدن نه ناهار یا شام. 

بعد میگفت ما تا بهش یه حرف میزنیم ناراحت میشه باید باهاش خیلی مجلسی رفتار کنیم( به بچم میگه توله سگ، اشغال، نفهم، بیشعور، حیوان، شغال، سگ، و خیلی چیزای دیگه) بعد که ناراحت میشم میگه چرا ناراحت شدی نباید ناراحت شی با اینکه حرفی هم بهش نمیزنما فقط از ناراحتی میرم تو خودم. انتظار داره هر چی به بقیه میگه ناراحت نشن ولی منو شوهرم بهش میگیم بچه رو بغل نکن بغلی میشه ناراحت شده و کلی سر شوهرم حرف زده...  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792