خواهر برادراشم راهش ندادن دوباره برگشت اینجا روزی که اومد من عروسی کرده بودم اومد خونه من مامانم از اینجا اسباب کشی کرد و برگشت شهر قبلی وقتی دیدمش چندشم شد از لباساش از خودش شوهرم رفت براش لباس خرید بردش حموم تا دوهفته خونه ام بود تحمل دیدنشم نداشتم
یه هزار تومنی توی جیبش نبود
دوباره پرسون پرسون رفت توی یه باغ یه اتاق بهش دادن که فقط زندگی کنه ۷۵ سالش شده بود دیگه