عزی م تاپیک قبلتوخوندم
شوهرمنم خیلیییی بچه ننه بود
ماحتی تالار عروسی گرفتیم خونه رهن کردیم مامان منم همه جهیزیه رو گرفت مامان باباش پاشونو کردن تو یه کفش که باید عروسی کنسل بشه
ببین من رفتم التماس مامان باباش و کردم که بزارن ماعروسی بگیریم فقط خدامیدونه چقدر غرورمو له کردن واذیت شدم ولی خیلیییی تلاش کردم وجنگیدم به تنها چیزی که فکرنمیکردم غرورم بود چون خیلی وابسته شوهرم بودم و به زندگی بعداز طلاق فکرمیکردم اذیت میشدم
من وخانوادم واقعا مشگلی نداشتیم شوهرمو خیلی تحویل میگرفتن احترام میذاشتن همه جوره ولی خانوادش بهونه میگرفتن و بین مارو دائم بهم میزدن کارما هم دقیقا داشت به جدایی کشیده میشد بخاطر خانوادش من به شوهرم التماس میکردم به هر بدبختی بود ما ۲سال ونیمه پیش عروسی کردیم اوایل بعداز عروسی هم دعوا و دخالت بود
ولی بعدازیه مدت کم کم شوهرم خوب شد و الان هم ۸ماهه باخانوادش بخاطره دخالتا و توهیناشون قهره
شوهرتو هم مثل شوهرمنه .باهرکی زیر یه سقف باشه به حرف همون گوش میده
اگه میتونی تلاشتو بکن و بجنگ اگه واقعا شوهرو زندگیتو دوس داری