مادر شوهرم مدام منو اذیت میکنه.بعضی وقتا میگم انقد بزنمش.مثلا بلافاصله بعد عروسی بهم گفت.فامیلاتون کادو عروسی کم دادن بعد گفت فامیلاتان دهاتی بودن.بعد یروز همیجوری نشسته بودیم یهو گفت :دست پسرم درد نکنه تو رو گرفت.اونم ده بار پشت هم.بعد یروز رفتیم خونشون حالش بپرسم جلو مهموناش بهم گفت درد پسرم رو سرت.خلاصه هر بار یه غلط اضافه میکنه.تازگی هام دختر عمه ام گفت توی فلان مراسم پیش مامانم(عمه)گفته که عروسم موزیه.به نظرتون چطور باهاش تا کنم.تازه شوهرمم خیلی دهن بینه.همش منتظره ببینه اون چی میگه با من دعوا کنه.مثلا میگم به این دلیلا نمیام خونشون باهام دعوا میکنه.ا لبته فک میکنم انقد پاچه مردم رو گرفته هیچ کدوم از فامیل باهاش ارتباط ندارن.بعد اون به شوهرش هم بی احترامی میکنه مدام جلو من بهش حرف میزنه و تحقیرش میکنه
نه اونم همینطوری داشت میگفت به لحظه منو دید که خیلی جدی دارم نگاهش میکنم جا خورد شوهرمم قرمز شد&nbs ...
اصلا حساب ازم نمیبره یچفقط یبار گفت تو شانس آوردی ما تو گرفتیم برا پسرمون منم سریع گفتم شما شانس آوردیم.اونم رنگش پرید و هیچ نگفت.اخه خانواده ما خیلی بالاتر از اونا هستیم
اصلا حساب ازم نمیبره یچفقط یبار گفت تو شانس آوردی ما تو گرفتیم برا پسرمون منم سریع گفتم شما شانس آور ...
عزیزم مشخصه که خیلی بی پروا صحبت میکنه
جوایشو خیلی نده♥️♥️
میشه یه صلوات برای تو دلیم بفرستی ممنون❤️❤️❤️بجای آنکه بی صبرانه در انتظار نه ماه بارداری بمانی ، هر لحظه از این دوران را ببلع ! چرا که شانس این را داشته ای که بهترین موجود جهان را در وجودت پرورش دهی و معجزه خداوند را به نمایش گذاری...❤️❤️❤️
هفته قبل رفتم بیمارستان فارابی برای چشم صحنه جالبی دیدم یه پیرمرد با یه زن ومرد یه پسر بچه بودن بعد ماهارو چند نفری فرستادن داخل برای معاینه نشستم رو صندلی تا صدام کنن این خانم جلوتر بود رفت تا معاینه بشه خانم دکتر به پیرمرده گفت باید دخترتون عمل بشه امروز باید بستری بشه چون دیابتش زده به چشمش ازمایش با عکس اینها باید بگیره پیرمرده گفت عروسم دیشب از شهرستان امدیم تعجب کردم رفتارش اینها فکر میکردم دخترش این خانم امد کنارم نشست تا شوهرش پدر شوهرش کارها انجام بدن فضولیم گل کرد بحث باز کردم چی شده گفت دیابت دارم زده به چشم با شوهرم پدر شوهرم از اصفهان امدم میگفت میگفت پدر شوهرم مادرشورم جوری به من اهمیت میدن که حتا پدر مادرم این کار نمیکنن