من خیر سرم حامله ام اون روز رفتم خونشون الکی الکی بهش توپیدم کلی حرفای زشت زدم فداش بشم خدا بکشتم همش قربون صدقم میرفت ولی من احمق اخر شبم بوسش کردم گفتم نمیدونم دست خودم نبود باز بدتر از همه گفت عزیزم عیبی نداره الانم سه شب میگذره هرشب گریه و عذاب وجدان دارم ولی بخدا نمیدونم چرا اینجوریم همون مجردیم اینجوری بودم ولی خدا میدونه اون لحظه دست خودم نیست