شوهرمو خیلی دوست دارم از وقتی بچم سقط شد تو چهارماهگی وابستگیم هزار برابر شد بهش
جنون دارم از شدت علاقه
رو کوچکترین رفتاراش زوم میکنم همش دنبال جلب محبتشم اونم خوبه باهام ولی دو شبه عاصی شده میگه خستم کردی هر کاری میکنم ازش سوژه برای گیر دادن درست میکنی میگفت میخوام خودمو بکشم از دستت راحت شم
شدم مثل یه دختر دو ساله در طلب محبت پدرش
نمیدونم چکار کنم
احساس میکنم بعد رفتن بچم دیوونه شدم واقعا هیچکس نمیفهمه بعد چهار ماه شب و روز حرف زدن با بچه ای ک آخرش سقط شد و این همه آینده سازی ذهنی یهو چطور همه چی متلاشی میشه
یه ماهه ازین قضیه میگذره و من هر روز بدتر میشم