یه بار که حامله بودم فصل توت بود صبح جمعه بود شوهرم گفت پاشو بریم توت بخوریم تو باغهای خارج از شهر گفتم نمیام خلاصه خیلی اصرار کرد منم راه افتادم همون اول راه دلم شور افتاد تو ماشین .استرس گرفتم همونجا بهش گفتم صدقه کنار بذاره خودمم شروع کردم به ایت الکرسی خوندن نزدیکهای باغ که رسیدیم یه نیسان سفید پیچید جلومون شوهرمم نتونست کنترل کنه ماشین دوتا معلق تو هواخورد و باسقف افتاد تو خاکی من ۸ماهه حامله بودم .
از معجزات زندگی منه که بااینکه کمربند نبسته بودم هیچیم نشد فقط دماغم ضربه خورد انگار منو لای پنبه گذاشته بودن تو اون لحظه .خیلی واسم عجیب بود