احساس پوچی میکنم
هر روز تو خونهم...
همیشه تو خونه بودم اما از ۱۷سالگی ک کنکور داشتم و یک سال هم پشت کنکور نشستم تا حالا، نابود شدم... گفتم دانشگاه ک قبول شم همش تفریحه...
اما چی شد؟ بزرگترین تفریح من حضور در کلاسه...
وگرنه همش تو خونه
دوست و رفیق ک چه عرض کنم... هیچکدوم پایه نیستن، یا خودشون برنامه دارن
از صبح تاشب تو خونه فقط به دعواهای مامانم گوش میکنم
دخترا رو میبینم چقدر رابطهی خوبی با مادرشون دارن حالا من...
تا میام اعتراض کنم میگن مامانت کارمنده خسته س گناه داره
تو زندگیم همش واسه مامانم دل سوزوندم اما خودم سوختم
اومدم عاشق شدم؛ عاشق کسی ک هزار کیلومتر ازم فاصله داره و سالی یبارم بزور میبینمش
چرا جوونی ندارم؟ من خسته شدم
نخندین اما ، ارزوم اینه نامزد کنم بلکه بهم محبت بشه، بلکه بهم خوش بگذره ، بلکه یکم زندگیم رنگ و رو بگیره