سکوت..یه قهوه داغ...کنار گلدون و خونه پر از رز سفید و یاس و کتاب ملت عشق..حتی فکر بهشم ارامش بخشه
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
شما کاری که خود درسته و جوانبش هم سنجیدی انجام بده به قضاوت مردم هم کاری نداشته باش بپذیر ما ادما با هم متفاوتیم اگه نظرش متفاوت با شماست چون فرد متفاوتی است بعد هم انتظار از اینکه همه با تو خوب باشند همه تو را دوست داشته باشند این طلب کار بودن همیشگی را بذار کنار