خانما شوهرم تو کارش به بن بست خورده به عالمه قرض بالا آورده بعدشم شریکاش مو رو از ماست کشیدن و رفتن حالا شوهرم دست تنها هست در همین حین برادر شوهرم گفته بذار بیام برات کار کنم منم از این آدم متنفرم چون قبلا سرمون کل اه گذاشت حالا شوهرم آسایش رو گرفته هی میگه بذاربیایه دارم می رم تو باتلاق اعصابم صفر شده همین ادم چندسال پیش با خانواده خودم سر موضوعی دعواداشت منم جلو خانوادم همش بدشو گفتم حالا اگر بفهمن شوهر من اینکارو کرده میگن اینم باهاش همدسته من چه کنم خودمم ازش خوشم نمیاد دیگه میاد توکار میشه همه کاره من میخوام کارم جدا باشه