داشتم وسایل رو جمع میکردم مرتب کنم سنگین بودن . من باردارم
بعد صداش زدم گفتم بیا
گفت باشه ازون ور دختر کوچیکم اومد گوشه وسایلی ک بغلم بودن کشید منم تعادلم از دست دادم چون سرگیجه دارم خیلی. صداش زدم بیا دیگه الان همه چیزا میریزه خو سرم داره گیج میره . نشسته بود فیلم سینمایی نگا میکرد
دوباره صداش زدم بابا فیلمو ول کن بیا اینارو از من بگیر تا بچه همه رو بهم نریخته دوباره
بعد با تندی و کج خلقی اومد
بعدش رفتم پیشش گفتم عزیزم شام چی گرم کنم واست و دست کشیدم رو موهاش
یک دفعه دستمو رد کرد و تندی گفت من چه میدونم برو هرکار دلت میخواد بکن
گفتم چون صدات زدم بیا کمکم ناراحتی ؟ خو ببخشید خودت میدونی قندم پایینه از حال میرم زود برا این صدات کردم
دوباره توپید بم با صدای تند و بلند حالا مگه من چیزی گفتم بت ؟
گفتم صدات رو خودت نمیشنوی من دارم میشنوم
گفت همینه ک هست
بغض کردم غذاشو گرم کردم براش
اما همش دارم جلو خودمو میگیرم گریه نکنم تا بره سره کار چون نمیخوام ضعفمو ببینه
اومدم اینجا بحرفم خالی بشم
ببخشید اگه طولانی شد بخدا حالم خوب نبود ک اومدم اینجا