با مادرشوهرم تو یه ساختمانیم اونا ازخودشون ماشین ندارن ما داریم هررررگوری مامیخوایم بریم میگه منم میام میخواستیم ظهربریم غذا بیرون بخوریم میگه انگار شوهرت ماشین رو نزاشت تو پارکینگ میگم اره میخوایم بریم بیرون میگه منم ببرین یه بار میخواستیم بریم خونه مامانم تا از پله ها رفتم پایین دیدم چادر پوشیده اماده واستاده منم حوصلم سررفته فحشم ندیاااااا منم ببرید 😣😣😣😣😣😣😣
من ادم بی وجدانی نیستم جایی که بشه میگم خب گناه داره میبریمش ولی دیگه خعلی پرو شده یه خواهرشوهرمریضم تو خونه دارم اونم دنبالمون راه میفته بچه جاریمم دیوار به دیوارمونه اونم میاره ای خداااااااا