امروز بادخترم رفتم لوازم تحریر بخرم
پیش یک مسجد یه خانم نحیف با دختربچه تو سرما با لباس نازک نشسته بود و کمک می خواست
خیلی خیلی ناراحت شدم یپولی دادم بهش و گفتمش پنجشنبه بیا همینجا براتون یمقدار لباس و .... بیارم
تا رسیدم خونه از فکرشون فقط گریه کردم و با دخترم تمام لباس هایی که لازم نداریم و درحدنوهست جمع کردیم
خدایا
اعصابم خراب شده
گفتم یمقدار میوه و گوشت و مرغ هم بزارم براش خداکنه پنجشنبه بیاد سر قرار
اشکام بند نمیاد قیافشون جلو چشامه