ببخشید ی کم طولانی میشه اما میخوام از همون اول براتون بنویسم من ی خانواده متعصب و متنفر از دختر دارم سه تا برادر و ی پدر ک با بقیه رفتارش خوبه جز خانواده اش از لحاظ اجتماعی و مالی هم وضع خانواده ام خوبه و همه فامیلامون رو حرف بابام حساب میکنن از همون اول تولدم وقتی بابام میفهمه دخترم بیمارستان نمیاد ک مامانمو خونه بیاره مامانم میگ از ترس اینک الان بابام حرفش میزنه تو زایشگا لرز شدید میگیره ب حدی ک ماما نمیتونه بخیه اش بزنه و پرستارا کمکش میکنن گرمش بشه و ب ماما میگ ک از شوهرم میترسم حتی اون خانوم ماما ب مامانم گفته من دو تا دختر دارم گلنوش و گلرخ اسمشونه دوتا فرشته ان اینقد بدبخت بودم من از اول ک تو زایشگا لباسامو تن ی بچه دیگ میکنن من بی لباس میمونم خلاصه ب خونه برمیگرده مامانم اونموقه برف اومده وسط بهمن ماه بوده ی هفته اول منو میندازن کنار دیوار ک سردم شه و از سرما بمیرم بعد از چن روز ی شب از شدت سرما نفسم بالا نیومده و دور دهنم کبود شده مادربزرگم منو نجات داده از اونروز بابام ی کم منو دوس داشته اما از هفت سالگی من دیگ هیچ وقت بابامو دوس نداشتم اخه خییلی اتفاق بدی افتاد ی خانوم ک فامیلمون بود از شهرستان اومده بود ک بره دکتر شب خونه ما خوابید اما من صب ساعت چها با صدای جیغ مامانم بیدار شدم ک بابامو اون خانومه رو بغل هم تو اتاق دیده بود بعد از کلی قهر و دعوا بین مامان و بابام ی روز من پیش دختر خاله ام ک کلاس نهم بود نشستم گفتم یعنی مامانم چی تو اتاق دید ک اینجوری کرد دختر خاله هم تمام مسائل جنسی رو برا من تو اون سن کم گفت وااای چشتون روز بد نبینه من خییلی بچه بودم خیلی این موضوع برام سنگین بود از تمام دنیا متنفر شدم حتی فک میکردم شبا ک میخوابیم درختا هم رابطه جنسی دارن از همه دنیا بیزار شدم بخصوص بابام اون روزی هم ک من این چیزا رو فهمیدم برف بود قبل از برف ی جفت دستکش صورتی با ستاره های سفید مامانم برام خریده بود ذوق داشتم برف بباره برم برفبازی اما وقتی ک این چیزا رو فهمیدم تو راه مدرسه فقط زیر برف گریه کردم
راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی میگرفتم یا سخت بود یا وزنم برمیگشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهمتر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.
واقعا شرايط سختي داري كاش بابات يكم نرم بشه به ازدواجت رضايت بده حد اقل راحت و خوشبخت بشي با اون اقا ...
بابام اصلا حاضر نیس بام حرف بزنه من همش تو اتاقم مهمون هم برامون میاد بابام نمیذاره برم بیرون چن بار مامانم واسطه شد ک برم باش حرف بزنم اما قبول نکرد مادربزرگم و پدربزرگم ازش خواهش میکنن اما بابام قبول نمیکنه
من نميفهمم واقعا چي بهشون ميرسه ثابت كنن يكي داره دروغ ميگه؟؟!! همه پليسن ماشالا والااا بابا ...
ممنونم ازت بخدا خییلی دلم گرفته بود گفتم شاید ی کم اروم شم اما خیلی اذیتم کردن ی هم چین روزایی ارزو میکنم کاش ی خواهر داشتم کمکم میکرد اخرین باری ک از خونه بیرون رفتم وقتی بود کنکور دادم خییلی حالم بده
كاش از يه نفري كه رو بابات تاثير داره بخواي واسطه بشه
بابام هیچ کسی رو قبول نداره خییلی خود خواهه فک کنم تا الان حدودا 13 بار پسر همسایمون خواستگاری کرده اما بابام قبول نمیکنه دو بارم خودش با بابام حرف زد گفت هر شرطی بذارین قبول میکنم فقط بله رو بگین