نه بابا قضیش فرق میکرد.
شوهره من دانشجو بود زیاد پول نداشت برام یه خرید انچنانی کنه وضع پدرشوهرم هم زیاد وضعش جالب نبود
بخاطر همین من گفتم خرید طلا اصلا نمیخوام.
شوهرم و خوهر شوهرم بزور بردنم طلا فروشی رعایت حالشونو کردم و یه زنجیر و یه دستبد برداشتم که دوتاش باهم دوونیم میلیون شد.
بعد مادرشوهرم و خواهرشوهرام همه جا میگفتن ما میخواستیم طلا بگیریم خودش بر نداشت
واقعا دلم برا خودم شکست. من یه ادمی هستم که عاشق طلا هستم فقط بخاطر اینکه عشقم فشار نیفته طلای زیاد برنداشتم.
عوض اینکه بگن فاطمه مارو مراعات کرد ابرومو بردن