سلام
ما چند ب خاطر كار شوهرم چند ماهه اومديم نزديك مادرشوهرم اينا چون ب كار شوهرم نزديكه خونشون
ي خيابون فاصله داريم همش
اونوقت مادرشوهرم بعضي وقتا سرزده مياد
دخترم دوماهشه و تنها نوه أوناس
خيلي دخترمو دوس دارن و همش ميخوان ببيننش
امروز ي دفعه ديدم أيفون زنك خورد شوهرمم نبود
ديدم مادرشوهرمه پشت در
حالا منم خونم نامرتب بود داشتم تميز ميكردم
ازاونطرف خودم لباس مناسبي تنم نبود
خيلي عصبي شدم ي دفعه اومده
داشتم ديوونه ميشدم همش ميخواد خودموني بگيره
بعد كه اومد تو ديدم ي كيسه دستشه گفتم چيه أين
گفت اومدم بچمو ببرم حموم(دخترم) وخودمم برم😕
شاخ دراوردم بدون هماهنگي اومده بود بچه منو ببره حموم 😞😞
حالا مامانم ديروز بچمو برده بود حموم
بهش كفتم بچمو مامانم برده حموم ديروز
اونم گفت خيلوخب حالا أگه خواستي بچه رو ببري حموم ميترسي منم خبر كن
خيلي ميخواد همش كاراي بچمو بكنه هم ذوق داره
هم حس همه كاره بودن😶😶
شوهرمم برا دلخوشي مامانش اومد گفت مامان ي بار ديگه بچه رو ببر امروز حموم 😕
من نذاشتم گفتم بچه سرما ميخوره
خيلي عصبي ام
ادم خونه كسي ميره ي زنگ بايد بزنه
مخصوصا اينكه اومده بره حموم و بچه رو هم ببره
خيلي خودموني ميگيره همه چي رو شوهرمم خوشحال ميشه😔
ميخواد مادرشو خوشحال كنه
دم ب دقيقه هم ميخوان بچمو ببين خسته شدم😔