خابم نبرد گفتم بیام ازسوتی ای که دادم بگم.دوروزپیش رفتم سوپری توپمپ گازخریدکنم میخاستم حساب کنم که دیدم رو پیشخون یه عالمه چیزهای استوانه ای باروکش شیک وخوشگله.عین کاکائو.خیلی خوشم اومد ده تادونه برداشتم،فروشنده باچشای گردشده ازتعجب بهم نگاه کردو هی یه حرفی تا سرزبونش میومدکه بگه امانمی گفت.خلاصه حساب کردم واومدم خونه،خریدارو جاسازی کردم وکاکائوهای دوست داشتنیمم تو یخچال گذاشتم.شب داییم آمدوبه هوای آوردن سس رفت سریخچال.باناراحتی آمد نشست وچند دقیقه ساکت وناراحت بود.تعجب کردم ازبگوبخندقبل و اخم بعدش.خلاصه بعدازیک ساعت گفت دلی وقتی ناراحتی چکارمی کنی؟