بچه ها من و مادرشوهرم بدجور قهریم با هم اون من تولد دوستای شوهرمو دعوت کردم شاکی شده چرا منو نگفتی یا رفتم مسافرت بهش نگفتم بد غیض کرده بود اومد خونم خودشو گرفته بود منم گفتم چرا اینقد لجی با من اونم گفت دهنتو ببند میخوام ی زن خوشکل برا پسرم بگیرم منم گفتم پسرتون مال خودتون شوهرمم مثل گاو نشسته بود هیچی نمیگفت بعد دیدم مامانش خیلی گریه میکنه و میزنه رو دستش قندم داره ترسیدم رفتم بوسیدمش و گفتم تمومش کنم ولی هنوز سنگینه باهام منم سنگینم باهاش میرم خونه برادرشوهرم اونم هست یکسره تیکه میندازه اعصابمو بهم ریخته شوهرمم مثل چی پشت مامانشه منم گفتم مامانت برام تموم شد اسمشم پاک میکنم از گوشیم تو خیلی طرفدارشی میگ مادر پیدا نمیشه زن پیدا میشه خیلی حرصیم وقتی مریضم مامانش اصلا کمک احوال منو نوش نیست شوهرمم میگ عیب نداره بنظرتون چیکار کنم بزارم خودش تنها بره بیاد یا منم برم محلش ندم