داستان زايمان من
اقا من هرچي منتظر دردا بودم خبري نميشد.انتظار كه كلا سخته ولي اينبار ديگه كلافه شده بودم از انتظار.
شوهرم كه ميگفت مسخره كرده منو اين بچه فك نكنم حالا حالاها بياد!
خلااااااصه من از هر روشي براي شروع دردها كمك گرفتم ولي خبري نشد.
داروگياهي ،پياده روي،دوش اب گرم،قر دادن،...
هيچكدوم جواب نداد.
يكبار معاينه لگني كه شدم دكترم يكم دهانه ي رحممو تحريك كرد اما خبري نشد!
شب چله شد و منم چهل هفته كامل!همه ميپرسيدن پس كي به دنيا مياد!اين سوال كلافم ميكرد بيشتر!
فرداي شب يلدا يك دردهاي پراكنده داشتم كه نمي دونستم درد زايمانه يا درد كاذب.
دردها نظم خاصي نداشتن و من اهميت ندادم.روز دو دي شد و من ديدم دردها بازم هست طوري كه نميتونستم خيلي بشين پاشى داشته باشم.از صبحش تو خونه بودم و هيچ كاري نكردم.بعدازظهر شد يك ليوان تخم شويد دم كردم و خوردم ديدم دردهام بيشتر شد.
زنگ زدم به همسرم و گفتم من يكمي درد دارم و تكون هاي بچه هم كم شده بيا بريم بيمارستان من ان اس تي بگيرم.تا همسرم برسه تو كوچه پياده روي ميكردم.شب بود و هوا هم سررررررد.
خلاصه همسرم اومد و رفتيم بيمارستان و تو راه هم يك ايس پك خوردم و بدون شام رفتم بيمارستان.
داخل كه رفتم ديدم خيلي زايشگاه شلوغه.يكمي ترسيدم.
گفتم اومدم ان اس تي بگيرم و اوناهم منو بردن داخل و ان اس تي بچه خوب بود.
گفتم كه درد هم دارم ولي منظم نيست كه گفتن بايد معاينه بشم.بعد از معاينه ماما بهم گفت دهانه ي رحمت دو سانت بازه با افاسمان چهل درصد.
به دكترم زنگ زد و گفت بستريش كنيم؟دكترم هم گفت نه بره دو ساعت ديگه بياد و اگه پيشرفت داشت تو دوساعت و تغيير كرده بود بستري بشه.
رفتم دوساعت تو محوطه بيمارستان با همسرم پياده روي كرديم و بعد دوساعت كه رفتم گفت كه دهانه رحم شده دو فينگر و نيم و فاصله انقباض ها كمتر شده.
دكترم گفت بازم بره خونه دوساعت ديگه بياد.خلاصه كلافه شديم و برگشتم با همسرم سمت خونه و قرار شد صبح بريم بيمارستان.تا صبح خوابم نبرد و يك ليوان تخم شويد دم كرده ي ديگه هم خوردم و پياده روي كردم بازم.
همسرم بخاطر سرماي هوا همون شب سرما خورد و حالش بد بود كه خوابيد.ساعت هفت صبح بيدارش كردم و رفتيم سمت بيمارستان و معاينم كه كرد گفت دهانه رحمم همون دوسانته ولي بخاطر انقباض هاي رحمي و اينكه چهل هفته بودم بستري شدم.
ساعت نه به من سرم فشار زدن و دردهاي من يكم بيشتر شد.اونروز ما پنج تا زائو تو زايشگاه بوديم كه يك نفر كيسه ابش صبح پاره شده بود و دهانه رحمش بسته بود بستري شد.يكي با دهانه رحم سه سانت بستري شد.
خلاصه تا ساعت يازده ظهر دردا پراكنده و قابل كنترل بود تا اينكه كيسه ابم پاره شد و دردهاي اصلي شروع شد.تا ساعت يك ظهر پيشرفتم خوب بود و چهارسانت شده بودم.
اما از ساعت يك ظهر تا چهار عصر روي چهار سانت گير كردم با اينكه دردهام وحشتناك شديد بود.
خيلي سخت بود كنترل دردها وقتي گفتن هنوز چهار سانتي دنيا روي سرم خراب شد.قرار بود پنج سانت كه شدم اپيدورال بزنن ولي پنج سانت نميشدم.
خلاصه با دكترم تماس گرفتن كه گفت واسه سزارين امادش كنين.
خيلي لحظه ي بدي بود.يك ماماي ديگه معاينم كرد و گفت پنج سانت شده و ميتونه اپيدورال كنه
خوشحال شدم داشتن وسايل بي دردي اپيدورال و واسم اماده ميكردن كه يهو احساس دفع بهم دست داد.گفتم دسشويي دارم و ماما گفت قبل رفتن معاينه كنم كه يك وقت بچه نباشه كه يك درد بدي تو كمرم پيچيد و گفتم بازم درد دارم با دفع.
معاينم كه كرد گفت اين فول شده تخت زايمان و اماده كنين.
در عرض نيم ساعت از چهار سانت رسيدم به ده سانت.اينقدر همه چي تند پيشرفت كه جلوي زايمانمو گرفتن تا دكتر برسه.
دكتر كه اومد گفت دوتا زور درست حسابي بزني بچت پنج دقيقه ديگه بغلته.
اينم بگم كه تو كل مدت درد كشيدن من يكبار هم جيغ نزدم و حتي اخ هم نگفتم فقط نفس عميق ميكشيدم.
ماما بهم ميگفت خيلي خوب كنترل كردي درداتو.
شروع كردم به زور زدن و بعد از دوتا زور سنگين انگار يهو همه چي سبك شد.
گل پسرم دنيا اومد.دنيامو عوض كرد زندگيمو دگرگون كرد.
جفتم كه اومد بيرون دكترم گفت كه بخاطر چسبنده بودن جفت سه تا از پره هاش داخل رحم مونده كه بايد كورتاژ بشم.گفت ميخواي الان كورتاژ كني يا چهل روز به بعد مياي؟منم گفتم كه نه الان كورتاژم كنين كه بخيه هم ميخورم بيهوش باشم.
بيهوش كه شدم تا بهوش اومدم چهار ساعتي طول كشيد.
وقتي به هوش اومدم ميوه ي زندگيمو دادن بغلم و با تمام وجود خوشبختيو حس كردم
واقعا به عجله كردن واسه ديدنش مي ارزيد.