من
اول رفتیم جشن اداره همسرم تا ساعت 7/30 .بیچاره شوهرم مظلوم هی نگاش به ساعت بود زودتر جشن تموم شه بریم خونه حاضر شیم
شوهرم اصرار که زود بریم خونه باغ ( خونه باغه پدرشوهرم ) شام هم بمونیم
حالا رفتیم اونجا یه جاریم اونجا بود این پاشد بره خونه ننش .پدرشوهرم بهشون میگه ما هم زود میریم خونه .(که یه دفعه اونا ناراحت نشن بدون جاری به بقیه خوش بگذره)
مادرشوهرم هی به من میگه غذا از ظهر مونده گرم کن بخورین ....خجالت داره بعد از دو هفته که با بچه ها بیمارستان بودم رفتیم خونشون دل این مظلوما وا بشه اینم عاقبتمون
شوهرم هم بدش اومد هیچی نخورد 10 دقیقه نشستیم اومدیم خونه خودمون یلدا گرفتیم