ديشب به اصطلاح يلداي بود تو خونه ي مادر شوهر
قبل اينکه برسيم جناب شوهر رفت دلتون نخواد جوجه و اين چيزا خريد که درست کنه
تا رسيديم شوهرم گفت زود باش تو برنجو بزار مادر شوهرمم واسه خودش لم داده بود بعد مادرشوهرم گفت برنجم بزاريم منم گفتم منکه برنج نميخورم شما ميخوايين واسه خودتون بزارين
بعد دوتا سيني انار بزرگ کذاشت جلو من که دون کن بله دو ساعت نشستيم دون کردم مادر شوهر گراميم انگار تو خونه ي خودش مهمونه ،بعد که شوهرم داشت تو حياط جوجو درست ميکرد برادرشوهرام نشستن ميوه و تخمه خوردن به منم گفتن بيا بخور منم گفتم صبر ميکنم تا شوهرم بياد گفتن بابا تخمس ديگه داشتيم فيلم نگاه ميکرديم يهو شوهرم اومد تو نگاه کردم به منو گفت خيلي نديد بديدي تا حالا ميوه و تخمه نديدي داري تند تند ميخوري حالا پوست تخمه مال برادرشوهرم بود گذاشت جلو من که منم بخورم چرا واينسادي منم بيام منم اشک تو چشمام جمع شد نخواستم جلو اونا چيزي بگم همرو ريختم تو خودم رفتم کنار نشستم