سلام ۴سال باهم دوست بودیم ۲ساله ازدواج کردیم خونه خودمم عاشقانه همومیخواستیم .اول زندگیمون تهران زندگی میکردیم ومنم شاغل بودم .بعددوسال گفت بریم مشهدخرج ومخارج بالا رفته نمیتونم اینجازندگی کنیم منم شرایط رودیدم وقبول کردم .ولی تهران که بودیم بیرون زیادمیرفتیم .وقت بیشتری صرف من میکردهروقت میومدازسرکاراونقدرانرژی داشت که شبهاتانصف شب حرف میزدیم شوخی میکردیم ولی الان نزدیک ۴ماهه اومدیم ازتهران ب یک شهردیگه فاصله من با خانوادم ۲ساعته .منم تنهایی جایی نمیزاره برم اونقدرتوخونه تنهاشدم که حوصلم سرمیره اینجانع دوستی دارم نه فامیلی همسرم اززمانی که اومدیم اینجابی حوصله شده این جوری بگم که صبح که میره سرکارظهرکه میادنهارشومیخوره میخوابه بعدظهرکه دوباره میره میادشامشومیخوره خوابه تمام وقتش اینجوری میگذره .چندبارشکایت کردم ازش که چرابرای من وقت نمیزاری چراحوصله نداری چرایاسرکاری یاخوابی ...میگه شرایط اینجااینجوریه بایدصبرکن شده یک سال دوسال .دیشب گفت مثل اینکه توزندگی رونمیخوای میخوای همه چی اماده کرده باشه .باشه بروخونه بابات تایکی بیادبگیرتت که بشونتت روکاناپه بادت بزنن .اینقدراعصبانی شدم که میخواستم خفش کنم .
برو سر کار، باید کمک کنی زندگیتون بچرخه، زندگی دو نفره هست، این جوری به خودشم اجازه نمیده که نذاره جایی بری.الان من فکر میکنم واسه این نمیخواد تو بری جایی چون میدونه هزینه ممکنه بذاری رو دستش.
خدایا ، مردم کشورم را از قرن ۱۴ به قرن ۲۱ هدایت فرما پلیز!