سلام
اولاش دوس نداشتم که تنها بمونم ولی یه وقتایی مجبور شدم، یه وقتایی یه برخورد ایی دیدم که ترجیح دادم تنها بمونم، یه وقتایی خیلی احساس تنهایی میکردم و عذابم میداد و مجبور بودم خودم به هرنحوی که شده حال خودمو خوب کنم، اولاش سخت بود ولی کم کم لمش اومد دستم، کم کم یاد گرفتم چطوری با خودم خوش باشم، غمخوار خودم باشم، ناراحتی و استرس رو از خودم دور کنم یا بیشتر تحمل کنم و درد بکشم و ولی دست یاری به سوی کسی دراز نکنم
البته خیلی کم یه وقتایی پیش میاد که دلم میخواد از تنهایی در بیام و با یه کسی حرف بزنم، اتفاقا خیلی هم میچسبه بهم اون موقع،ولی باز دلم برای تنهایی خودم تنگ میشه
نمیدونم تجربه کردین یا نه ولی اگه بتونی با خودت خوش باشی، حس خوش بودن با خود آدم خیلی شیرینه،
فقط نگرانی من الان بابت اینه که خیلی پیش میاد چه تو خانواده چه از طرف دوستام که یهویی یکی با شوق و ذوق میاد سمتم که بریم فلان جا، یا پایه ای فلان کارو کنیم؟ من اصلا تو مودش نیستم و نمیتونم قبول کنم، یا مثلا یهویی نشستم داداشم میاد شروع میکنه باهام شوخی کردن و سرو صدا کردن ولی من اصلا حوصلشو ندارم و دوس دارم توی تنهایی خودم به کاری که دارم میکنم ادامه بدم
البته اکثر اوقات به روشون نمیارم و به ظاهر تحویلشون میگیرم و باهاشون همراه میشم ولی باز ازینکه انقد عاشق تنهایی خودم شدم نگران میشم
نظر شما چیه؟
این تنهاییه باعث رشدمم شده البته، بیشتر به سرو سامون خودم میرسم و فک میکنم و قدم برمیدارم
هوووف چقد حرف زدم، فک نکمم هیچکدومتون حوصلت ن بکشه که بخونین