من سه شنبه دم نماز صبح بى بى چك گذاشتم، اما تصميم داشتم تا جمعه صبر كنم و يه جشن تدارك ببينم و سورپرايزش كنم. تا ساعت ٨ صبح خوابم نبرد. رفتم بيدارش كنم، بيدار نميشد. طاقتم نيومد، گفتم ميخوام يه چيزى بهت بگم...
چشماشو باز كرد، آروم گفتم: بابا شدى....
چشماش پر اشك شد....