همیشه تو ذهنم بود که وقتی ازدواج کنم خیلی احساس بدبختی میکنم....وقتی دیدم سن ازدواجم داره میگذره ازدواج کردم فکر میکردم افکارم بی پایه و اساسه ولی الان که متاهلم همونی شدم که همیشه تو ذهنم بود خیلی احساس بدبختی میکنم و افسرده شدم
شوهر من که هرهفته باید مهمونی بده یه عده بیان بخورن منم بشورمو بسابم با یه بچه کوچیک حامله ام که بود ...
بر عکس من که از ناراحتم که از خانواده همسر هیچکس منو آدم حساب نمیکنه بیاد خونم یا سر بزنه بهم اونوقت من باید تو همه مهمونی هاشون برم همیشه باید من خودمو کوچیک کنم
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
دقیقا مثل شوهر من. البته من خودمم دوست دارم و کلا خونه ما مثل خونه مادربزرگا میمونه از بس مهمون داری ...
اخه منم دوست دارم به شرطی که ما بریم نه اینکه فقط اونا بان به خدا الان یکیشون خانمش حاملست اصلا ما رنگشونو نمیبینیم خانمشم کلا دست به سیاه وسفید نمیزنه هی روزگار