یمدت شوهرم هی بهانه میگرفت ازلابلای حرفای شوهرم فهمیدم خواهر مجرد 40سالش بهش زنگیده منو دخترخاله شونو باهم کوبونده. بهش گفته تو ب فلانی دخترخالهه خندیدی؟ گفته نه چرا. گفته اخه اون حساسه رو تمیزی و اینا. لابد خندیدی ک زن اینجوری گیرت اومده. 😑هم ابروی دخترخالهه رو برد هم منو از چشم شوهرم انداخت چندروز هی بهانه گرفت منم گفتم طلاق میگیرم میرم تا ول کرد. اخه هروقت کوتاه میام بدتر میکنه. بعدم گفتم تو لیاقت منو نداری اصلا میرم با شوهرقبلیم آشتی میکنم اون عاشق بچه دارشدن بود مث من. ن تو ک خودت مث بچه هایی. دهنش بسته شد. وگرن ساکت نمیشد ک😑مجبورشدم. لااقل ول کرد. هرچند ک هنوز مث پسرای بیست ساله از این شاخه ب اون شاخه میپره واس شغلش. ولی حداقل ول کرد تحریکای خواهرشو. چون مجرده ب همچی دخالت میکنه
عزيزم من نفهميدم چى نوشتى ولى فقط بهت ميگم خونواده شوهر بيشترياشون دخالت ميكنن مال من ك خون جگرم كردن خدا لعنتشون كنه......
از خواهرشوهرت دورى كن
حكايت از چه كنم؟؟ شكايت از كه كنم؟؟ كه خود به دست خود آتش بر دلِ خون شده ىِ نگران زده ام.....بر موجِ غم نشسته منم/ بر زورقِ شكسته منم اى ناخداىِ عالم.....تا نامِ من رقم زده شد/ يكباره مُهرِ غم زده شد بر سرنوشتِ عالم!!!
مهربان و ملایم باش، اجازه نده دنیا تو را زمخت و خشن نماید… به درد و رنج اجازه نده تو را بیزار نماید… به تلخی ها اجازه نده، شیرینی زندگیت را، از تو بربایند