اونایی که تو تاپیکم بودن می دونن که اون روز رفتم دمه در خواهر شوهرم فکر کنم فهمید منم درو باز نکرد
همون روز شبش بچه هاشو فرستاد خونمون می خواست بره بازار خرید ۵، ۶ ساعت بعدش اومد دنبالشون
می بینید من چقدر بدبختم حتی نتونستم بهش بگم که نمی تونم از بچه هات مراقبت کنم