2777
2789
عنوان

ميخام طلاهام و بفروشم

562 بازدید | 29 پست

ب پول نياز دارم

وضع بازار چطوري؟؟؟؟؟؟؟

توراخدا 

روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد!  ميترسم 💔💔ميترسم 💔

سفته دارم پيش كسي أمون نميده

ميشه لطفا بگيد 

بازار جطوري الان ميخام بفروشم

روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد!  ميترسم 💔💔ميترسم 💔

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

نوسان داره

يعني چي دوست خوبم ،،،ميشه لطفا بگي بهم بگي ميشه فروخت

روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد!  ميترسم 💔💔ميترسم 💔

از جوانمرد بپرس 

دخمل کوچولویه مامانی  مامانی اگه لایق باشم تو بهشت تو رو بهم میدن ❤❤❤❤ هرچند تو صدای خندههای مادرتو نشنیدی اما مادر تو بخند چون قرار است مادر از صدای خنده های تو بمیرد یاحسین جانم ممنونم من رو به الله وصل کردی (خداجونم شکرت نی نی منم داره مییاد 👶❤ ) نینی منم اومد  به لطف امام زمان و امام حسین و الله قادرمتعال . روش گرفتن حاجتم تو تاپبکام هست 
كاش گرونتر بود ميفروختي.اگ عجله نداري بذار دي بفروش.پدرشوهرم ميگ گرون ميشه ديماه

يعني اين سفته بزار اجرا بيچاره ميشم 

روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد!  ميترسم 💔💔ميترسم 💔
از جوانمرد بپرس 

ميشه صداش كني

روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد!  ميترسم 💔💔ميترسم 💔
خریدوفروش چرا اینقدرتفاوت دارن،،همیشه ده بیست تموم تفاوت داشتن که

طلای خام 337 هست 

با اجرت و مالیات 400 خورده ای میدن حالا هر کی به وجدانش

اما میخوان بخرن از گرم طلای خام ارزونتر بر میدارن

خدا مرا به اسم کوچک میشناسد. Meow𓃠
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز