روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد! ميترسم 💔💔ميترسم 💔
روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد! ميترسم 💔💔ميترسم 💔
يعني چي دوست خوبم ،،،ميشه لطفا بگي بهم بگي ميشه فروخت
روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد! ميترسم 💔💔ميترسم 💔
دخمل کوچولویه مامانی مامانی اگه لایق باشم تو بهشت تو رو بهم میدن ❤❤❤❤ هرچند تو صدای خندههای مادرتو نشنیدی اما مادر تو بخند چون قرار است مادر از صدای خنده های تو بمیرد یاحسین جانم ممنونم من رو به الله وصل کردی (خداجونم شکرت نی نی منم داره مییاد 👶❤ ) نینی منم اومد به لطف امام زمان و امام حسین و الله قادرمتعال . روش گرفتن حاجتم تو تاپبکام هست
كاش گرونتر بود ميفروختي.اگ عجله نداري بذار دي بفروش.پدرشوهرم ميگ گرون ميشه ديماه
يعني اين سفته بزار اجرا بيچاره ميشم
روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد! ميترسم 💔💔ميترسم 💔
روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد! ميترسم 💔💔ميترسم 💔