توروخداکسی چیزی بگم دارم دق میکنم خیلی حالم داغونه ازهرچی آدمه ازهرچی دل و شکستن و غرورو بی محبتیه خسته ام فقط یه شونه میخوام سرموبزارم روش گریه کنم زجه بزنم
من یه کاری کردم چنوقت پیش که خیلی دل شوهرم شکست ،اونم مقابلش تلافی کردبدجورم تلافی کرداما بازعاشقشم بپاش موندم اما بایه هرزه حرف میزنه هرچی میگم اگه اونومیخوای ازم جداشو میگه اون مشغولیته فقط حرف میزنم باهاش
دیگه ازهرچی زندگیه خسته ام به سختی پیش خانوادم میخندم اما یه لحظه که سکوت میکنم همش میگن چته.خسته شدم ازنقش بازی کردن خسته شدن از عشق .اگه دوسم داره چرا بااون حرف میزنه اگه نداره چراازم جدانمیشه.