خواستم یکی از تجربه های خودمو دراختیارتون بذارم من وهمسرم چند ماه پیش دعوا کردیم یه دعوایی که هیچ وقت فکرشو نمیکردم که زندگیمون دوباره روبراه بشه تمام راه های پشت سرمون خراب کرده بودیم ...به همدیگه خیلی توهین وبی احترامی کردیم من 20 روز خونه پدرم بودم بعد این مدت پدرشوهرم یه شب اومد دنبالم گفت وسایلتو جمع کن بریم از اونجایی که دلم برای پسرم تنگ شده بود دلو زدم به دریا رفتم خونه پدرشوهرم توی راه برگشت پدرشوهرم بهم گفت شوهرت هرچی بهت گفت تو هیچی نگو فقط هم بگو خودم اومدم سر زندگیم نگو که من اومدم دنبالت منم بهش اعتماد کردم واین حرفارو زدم ...شوهرم اومد خونه پدرش منو دید شوکه شد اولش گفت واسه چی اومدی ...منم گفتم دلم براتون تنگ شده بود..خودشم دلش خیلی تنگ شده بود ولی این غرورش اجازه نمیداد که دنبال من واون یکی پسرم بیاد الان بعد گذشت 8 ماه از اون جریان وقتی که صحبتش پیش میاد میگه هیچ وقت قهر نکن اگرم قهر کردی خونه رو ترک نکن من طاقت دوری تو وپسرامو ندارم ...الان خداروشکر باهم خوبیم دیگه میدونم چطوری رفتار کنم که ناراحتی ودلخوری پیش نیاد...
خواستم بگم سر هیچ وپوچ زندگیتون به هم نزنید ...من همه ی زندگیمو مدیون پدرشوهر مهربونم هستم که اجازه نداد زندگیمون از هم بپاشه...
خانوما اقایون خیلی غرور دارن مراقب غرورشون باشیم ...
الهی که همگی خوشبخت بشید...