کاش می آمدی مثل همان روزها با همان چشمهای سیاه و نگاه پرحیا تکیه بر در می زدی و و دنبال بهانه میگشتی تا بار دیگر مرا ببینی و من یگبار فقط یکبار عاقل میشدم نگاهت میکردم و میگفتم که من هم دلم برایت به اندازه غم سنگین شانه هایت تنگ شده است میگفتم که چقدر میخاهمت نه با حرف و سخن همه این ها را در یک نگاه خلاصه میکردم. کاشییکبار عاقل میشدم و تو یکبار فقط یکبار آن سکوت سنگین را می شکستی کاش هرگز بزرگ نمی شدیم. کاش در همان روزها می ماندیم گاه با خود می اندیشم که هنوز...بگذریم کاش حداقل میتوانستم به تو بگویم چقدر دلم برای یک نگاهت تنگ شده است چقدر...کاش بعد دیدار تو باشد وقت پایانم.