خیلی بی فکر بودم فقط بخاطر علاقه گوش به حرف کس دیگه ای نمیدادم اگه گوش داده بودم شاید شرایط زندگیم بهتر بود یکی از آشناهامون اومده بود خواستگاری پدرمم میشناخت مادرمم میشناخت باهم دوست بودن خانوادشون فوق العاده با فرهنگ و اهل دست و دلبازی برا پسرشون خونه خریده بودن که بعد عروسی راحت باشه پسرشونم کار رسمی درسم داشت میخوند فوق بود مادرش به منم گفت با درس خوندنت اصلا مشکلی نداره و چون مادرشم تحصیلکرده بود حمایت میکرد، حالا چی!! نمیگم اوضاعم خیلی بده ولی هروقت به گذشته فکر میکنم افسوس میخورم که بخاطر اینکه شوهرمو میخواستم اجازه ندادم بیان خواستگاری حالا خداروشکر شوهرم خوبه ولی یه خانواده داغون که نگم دربارشون بهتره من نفر سوم دانشگاه شدم اونم یه دانشگاه دولتی ارشد قبول شدم یه دعوایی مادرشوهره راه انداخت برام که منصرف شدم از درس خوندن یعنی شرایطشو نداشتم شوهرمم نذاشت حالام که کار فقط معلمی میذاره پیدا نکردم ، من که اون زنم نفرین کردم که باعث شد دلمو بشکنه و صد درصد خدا جای حق نشسته ولی کاش دخترا قبل از ازدواجشون مثل من چشم گوش بسته نباشن و خوب تحقیق کنن و فکر نکنن فقط شوهرم مهمه که خانوادش هم خیلی مهمن
معنی اسمم یعنی کیک ،تعجب نکنید لطفا ،همینجوری زدم از بس هرچی زدم قبول نکرد
منم وقتي يادم مياد چه زندگي داشتم تو مجردي! چقد راحت بودم. بي دغدغه بودم. بهترين لباساي مارك و دورهمي هاي دوستانه و... . ولي الان چي؟ با يه انتخاب غلط! با عشق كوركورانه لگد زدم به همشون و ازدواج كردم حالا روزي هزار بار ميگم خدايا غلط كردم كاش بزنه عقب كااااش!!
ندارم هيچ اميدي به اين دنياي تبعيدي... كه من از بد بياباني گرفتم راه دريا را..