من خیلی پیگیرم که یه کاری یاد بگیرمو رو پای خودم وایسم بعد جدا بشم.ولی چه فایده هر کاری بخام انجام بدم مواد اولیه میخواد که اونم پول میخواد.به خدا بهم نمیده.انقدر تو زندگیم کمبود دارم که خدا میدونه.بابام حرف من میشه گریه میکنه...درد داره مرد گریه کنه...خیلی درد داره.
من این بچه رو نمیخواستم ولی حالا که هست نفسمه.نمیتونم ازش بگذرم.حداقل الان نه.نه حالا که نه آینده ای دارم نه چیزی.حرف از مرگ میزنم.خودم به درک بچمو نمیتونم.اگه این نبود به خداوندی خدا لحظه ای مکث نمیکردم.ولی نه الان که تو بغلم صدای نفساشو میشنوم.به قرآن از صبح دارم اشک میریزم و مینویسم.دیگه نمیدونم چیکار کنم.حق من این نبود.سقف آرزوهام انقد کوتاه نبود.۵ میلیون وام خونگی نوشت برام یعنی بده به من.دوهفته پیش در اومده ازم گرفت گفت ماشین بخرم.تنها زرنگی که کردم این بود گفتم باشه بده برم بزارم تو حساب.چندشب پیش بهش گفتم پنج تومنو نمیدم میخام برا خودم گفت جرات داری دست بهش بزن.نمیدونم چیکار کنم