ما قصد جدا شدن نداریم ولی همسرم اینقدر زیر بار قرض و قسط رفته بهم گفت بیا بریم مشهد زندگیمونو شروع کنیم
من قبول نکردم خانوادم اومدن بهشون توپیدن باید عروسی بگیرین
من هر روز سرش غر میزنم دیگه طاقت نیاورد این حرفو زد
روز بعدش اصلا به روم نیاورد
منم اگه مطرح کرد میگم گرو کشی نکن
آخه سرمهریه هم کلی جنگیدیم مامانم میگفت 350 تا اونا می گفتن100 تا
آخر رسید به 200
فکر کنم هنوز بخاطر اون بحثا دلگیره