دیشب شوهرم یه کم سرسنگین بود ..بخاطر شب قبل ک خونه داییم مونده بودم تا اخرشب با مامان بابام..
اخه خودش گفت برو.. ولی حالا میگفت من نگفتم تا اخر شب بمون و هنوز فکر میکنی مجردی..
میگه همیشه میخوای خونه مامانت باشی و ..گفتم خب همیشه تو خونه بمونم که چی .. 😥
اصلا درک نمیکنم حس حسادتشو..
از دیشب با خودم فکر میکنم اگه بخاد رابطه با مامان بابامم بگیره دیگه هیچی از من نمیمونه 😔هفته ای دو روز شاید از صب برم خونشون. شوهرم غروب میاد خونه ..
راستش اولا خیلی گیر میداد برای خونه دوستام رفتن.. الان میرم..ولی بعد میگه همش خونه دوستاتی..
چ کنم بنظرتوون ؟؟